یکی بود یکی نبود،
پسر و دختری بودند که می گفتند عاشق هم هستند.
اونا می نشستند ساعتها حرف می زدند، می خندیدند، شوخی می کردند، گاهی گریه می کردند... اونا گاهی به گردش می رفتند و روزها و روزها می گذشت و از عشق اونا چیزی کم نمی شد.
هر کی از کنارشون رد می شد می گفت عشق چیه؟ عشق یعنی چی؟ آخه عشق توی این روزگار وجود داره؟
هیچ کس حرف اونا رو باور نمی کرد. همه می گفتن آخه عشق تو این سن و سال چطوری می تونه وجود داشته باشه؟
اما اونا واسشون مهم نبود و تلاشی هم در به اثبات رسوندن حرفشون نمی کردن، چون مهم فقط خودشون بودن که حرف و احساس همدیگر رو می فهمیدن.
به علاوه هر کی هم نمی دونست خدا که می دونست اینا چقدر همدیگه رو دوست دارن.
اولش اونا عاشق ویژگی های هم شدن، مثل زیبایی، مهربونی، عشق ورزیدن، فداکاری، صبر و خیلی صفت های قشنگ دیگه.
اما بعدش اونا دیوانه ی هم شدن...
اونا دیگه تنها همدیگرو به خاطر ویژگی هاشون دوست نداشتن، بلکه اگه یکی از اونا نا مهربونی می کرد که نمی کرد، یا هر چیز دیگه ای، اون یکی احساسش عوض نمی شد!
اونا دیگه اینقدر عاشق هم شدن که اگه یکی از کنارشون رد می شد و می پرسید چرا همدیگرو دوست دارین؟ می گفتند نمی دونیم!
اونا خیلی زیاد با هم حرف می زدن.. تقریبا هر روز برای همدیگه نامه می نوشتن. زیاد همدیگرو میدیدن ولی خسته نمی شدن و باز هم برای دیدن همدیگه لحظه شماری می کردن و شوقشون تموم شدنی نبود. گاهی خودشون هم تعجب می کردن.
اونا کم کم داشتن شبیه هم می شدن. هم از لحاظ فیافه و هم از لحاظ اخلاق و رفتار!
خیلی ها به اونا حسودی می کردن. چه دختر و چه پسر آرزوی همچین عشقی رو داشتن که هیچ وقت بدست نیاورده بودن. همه متحیر بودن که بعد از این همه مدت چطوری بازم عاشق هم هستن؟
جواب این سوال رو هیچ کس نمی دونست حتی خودشون!..
اونا اگه یه روز، فقط یه روز از هم خبر نمی داشتن از دلتنگی نمی دونستن چی کار کنن. اونا حاضر بودن هر کاری بکنن که تا ابد با هم باشن... و خیلی کارها هم کردن...
بالاخره یه روز اونا تصمیم گرفتن که برن پیش خدا و از اون بپرسن که چرا عشقشون تموم شدنی نیست؟
البته نا اینکه دوست داشته باشن تموم شه، نه. ولی واسشون سوال شده بود و روزها و شب ها به اون فکر می کردن...
اونا نزد خدا رفتن.
کنار هم نشستن و دست های هم رو گرفتن و گفتن:
خدایا از تو ممنونیم که همچین عشقی به ما دادی و تا الان ما رو واسه ی هم نگه داشتی. می شه به ما بگی چرا عشقمون تا حالا تموم نشده؟ و با وجود اشتباهات کوچیکی که هر کدوممون مرتکب می شیم، اون یکی ناراحت نمیشه و عشقش تموم نمیشه؟
ناگهان صدایی در وجودشون طنین انداخت... این صدای خدا بود...
خدا به اونا گفت:
چون شما عشقتون پاکه پاکه. شما هردوتون انسان های خوبی هستین. به خاطر اون یکی فداکاری می کنین، جلوی دیگران وای میستین، شما تموم سعی خودتون رو کردین که همدیگرو از دست ندین. هیچ وقت نگفتین به من چه؟ بزار ناراحت بشه! بزار دیگه عشقی بین ما وجود نداشته باشه...
هیچ وقت واسه هم بی اهمیت نبودین. من شما رو امتحان کردم و دیدم که با گذشت زمان عاشق هم می مونید. شما در واقع خودتون انسان های منحصر به فردی هستین و این عشق ناشی از افکار، احساسات و شخصیت خود شماست!
من فقط کمکتون کردم و شما رو که از جنس هم هستید سر راه هم گذاشتم. من پیش بینی می کردم که عشق شما منحصر به فرد باشه!
شما در واقع عشق الهی رو که من در وجود تک تک انسان ها نهادم در وجود خودتون پیدا کردین. خیلی از انسان ها در جستجوی اون هستن ولی نتونستن اونو پیدا کنن. اما شما تونستین و الان صاحب یک عشق جاودانی هستین! این عشق همانطور که خودتون گفتین تموم شدنی نیست و بعد از مرگ هم ادامه داره!!!
پسرک از خدا پرسید:
از نشانه های دیگه ی عشق جاودانی چیه؟
خدا به او لبخندی زد و گفت:
تا به حال از خودت پرسیدی که چرا نمی تونی این احساست رو به کسی بفهمونی یا چرا گاهی حتی نمی تونی احساست رو برای خودت و معشوقت معنی کنی؟
پسرک به فکر فرو رفت و گفت:
بله، من قدرت این کار رو ندارم.
خداوند گفت:
پس این می تواند نشانه ای دیگر از عشق جاودانی باشد. کمی شبیه به عشق های دیگر است یعنی نوعی دوست داشتن. اما هیچ کس هیچ کس نمی تواند آن را برای کسی معنی کند. فقط آن را می فهمی و حس می کنی... انسان ها در هر موقعیت و مقامی باشند قدرت معنی کردن آن را ندارند فقط قادرند یکی دو جمله آن را توصیف کنند وگرنه کسی تا به حال آن را معنی نکرده است!
این از ویژگی های منحصر به فرد عشق جاودانی است. و من فقط قدرت لمس کردن آن را به انسان ها دادم و قدرت معنی کردن آن خارج از محدوده ی تفکر انسانیست و این به دلیل وسعت و بی نهایت بودن آن است. چرا که این عشق ابدیست!
لبخندی بر روی گوشه ی لب پسر نقش بست:
حال دخترک به فکر فرو رفت. او از خدا پرسید:
ما چرا عاشق هم هستیم؟ ما چرا دلیل عشق ورزیدنمون رو نمی دونیم؟
خداوند گفت:
شما نباید این سوال رو بپرسید. بلکه کسی که عاشق نیست و عشق نمی ورزد باید سوال کند که چرا دوست نمی دارد. دوست داشتن دلیل نمی خواهد، این دوست نداشتن است که دلیل می خواهد! اما برای این که جوابت رو بهتر بگیری به تو می گویم که چرا دلیلی برای عشق ورزیدن پیدا نمی کنی اما عاشقی...
جواب این است: اگر تو دلیلی برای دوست داشتن داشته باشی و فقط متکی به آن باشی با از بین رفتن آن دلیل، عشق تو تمام خواهد شد و این دیگر عشق جاودانی نخواهد بود. مثالی ساده برایت می زنم؛ شما گاهی مرتکب اشتباهات کوچکی می شوید، اگر قرار بر این بود که شما به خاطر اشتباه نکردن و معصوم بودن هم، یکدیگر رو دوست بدارید، عشق شما پایان می یافت، چرا که با اشتباه کردن یکی از شما دیگری دلیلی نمی یافت که او را دوست بدارد.
بنابراین عشق شما جاودانی است چون بی دلیل عاشق هم هستید و یکدیگر را فقط به خاطر ویژگی های خوبی که دارید دوست نمی دارید بلکه بی دلیل عشق می ورزید! و این به معنیه آن است که شما وجود هم را دوست می دارید نه چیز دیگر!
دخترک پرسید:
عشق ما می تونه بیشتر هم بشه؟
خدا گفت:
بله، چون از ویژگی های عشق ابدی اینه که هر روز انگیزه ی بیشتری پیدا می کنی که عشق بورزی. تو هر روز عشق را بهتر می شناسی و به خاطر زیبایی و یگانگیه اون بیشتر به اون نزدیک میشی...
دختر و پسر به فکر فرو رفتن، ناگهان سوالی به ذهن هردوشون رسید و هر دو با هم گفتن:
راستی چرا ما شبیه همیم؟ و روز به روز بیشتر شبیه هم می شیم؟
و از کارشون خندشون گرفت.
خدا دوباره لبخندی زد و گفت:
خوب معلومه چون عاشق هم هستید.
عشق می تونه هر کاری بکنه، یادتون باشه که این شما نیستید که جریان عشق رو به دست می گیرید و هدایت می کنید بلکه این عشق هستش که اگه شما رو ارزشمند ببینه راهنماییتون می کنه! پس اون می تونه هر کاری بکنه حتی می تونه کاری کنه که شما از شدت جنون به شکل هم در آیید!!!
دختر و پسر نگاهی به هم کردن، همدیگر رو در آغوش گرفتن و همدیگر رو بوسیدن...
خدا از اونا پرسید:
دیگه سوالی ندارید؟
پسر گفت: چرا، چرا، میشه ما رو به انتهای این خوشبختیه بی نهایت همراهی و یاری کنی؟
خدا به اون گفت: من تا بی نهایت با شما هستم!
و آن دو خوشحال شدند.
دخترک گفت: خدایا از تو ممنونیم.
و دست هم را گرفتند که برگردند...
ناگهان خدا گفت:
صبر کنید!
نمی خواهید هدیه ای از جانب من به خاطر این عشق مقدستان دریافت کنید؟
آنها لبخندی زدند و سرشان را به نشانه ی رضایت تکان دادند...
و آنگاه خداوند هردوی آنها را بوسید.......