|
|
شعر |
|
|
سلام دوستان عزیز شعر زیر رو خودم گفتم.امیدوارم که خوشتون بیاد. این شعر رو تقدیم می کنم به عزیزترینم. من خواب دیده ام که کسی در صفحه ی تاریک آسمان دل من ستاره های امید می کشد و بر ابرهای بهاری چشمان من آفتاب لبخند می تاباند... من خواب دیده ام که شقایقی بر لبان من بوسه ای سرخ می زند و عشق را در رگهای من رنگ آمیزی می کند من خواب دیده ام که پرنده ای در گوش من سرود هستی می خواند و تپش های سوزان قلب مرا با شعر مزین می کند... من خواب دیده ام که کسی اشکهایش را به باران می بخشد و لبخند را از خورشید قرض می گیرد من خواب دیده ام که کسی در میان هیاهوی مردم شهر سکوت می نوازد و فکر می سراید! در خواب دیده ام که نگاهی مرا صدا می زند و صدایی در گوش من راز هستی می گوید... من خواب دیده ام که مجنونی در کنارم نشسته است و به من می گوید که دیوانگی چقدر زیباست! من خواب دیده ام که انسانی روزها و شبها مهربانی خدا را در دفتر حقیقت به طرح می کشد... و با تماشای آن فرشته می شود! من در خواب دیده ام که فرشته ای بالهایش را به من هدیه می دهد مرا راهی آسمان می کند من خدا را می بینم و آنگاه فرشته می شوم! .............. خواب کوتاه من به پایان رسیده بود روزها آمد و رفت... اما کسی به من نگفت: چه کسی در خواب تو بود؟ سرانجام من خود راز این خواب را فهمیدم زیرا چشمان تو هیچ گاه دروغ نمی گویند ای مهربان من! شروین |
||
|
2
نوشته شده در شنبه هشتم مرداد 1384ساعت 22:2 توسط شروین و آیین
|
|
||
|
|
2A |
|
|
لوئيز رِدِن ، زني بود با لباسهاي كهنه و مندرس ، و نگاهي مغموم . وارد خواربار فروشي محله شد و با فروتني از صاحب مغازه خواست كمي خواروبار به او بدهد . به نرمي گفت شوهرش بيمار است و نميتواند كار كند و شش بچهشان بي غذا ماندهاند. جان لانگ هاوس ،صاحب مغازه ، با بياعتنايي محلش نگذاشت و با حالت بدي خواست او را بيرون كند . زن نيازمند در حالي كه اصرار ميكرد گفت : «آقا شما را به خدا به محض اينكه بتوانم پولتان را ميآورم .» جان گفت نسيه نميدهد .مشتري ديگري كه كنار پيشخوان ايستاده بود و گفت و گوي آن دو را ميشنيد به مغازه دار گفت : «ببين اين خانم چه ميخواهد خريد اين خانم با من .» خواربار فروش گفت :لازم نيست خودم ميدهم ليست خريدت كو ؟ لوئيز گفت : اينجاست . - « ليستات را بگذار روي ترازو به اندازه ی وزنش هر چه خواستي ببر . » !! لوئيز با خجالت يك لحظه مكث كرد، از كيفش تكه كاغذي درآورد و چيزي رويش نوشت و آن را روي كفه ترازو گذاشت . همه با تعجب ديدند كفه ی ترازو پايين رفت . خواربارفروش باورش نميشد . مشتري از سر رضايت خنديد . مغازهدار با ناباوري شروع به گذاشتن جنس در كفه ی ديگر ترازو كرد كفه ی ترازو برابر نشد ، آن قدر چيز گذاشت تا كفهها برابر شدند . در اين وقت ، خواربار فروش با تعجب و دلخوري تكه كاغذ را برداشت ببيند روي آن چه نوشته است . كاغذ ليست خريد نبود ، دعاي زن بود كه نوشته بود
« اي خداي عزيزم تو از نياز من با خبري ، خودت آن را برآورده كن »
************************ فقط اوست كه ميداند وزن دعاي پاك و خالص چقدر است . دعا بهترين هديه رايگاني است كه ميتوان به هر كي داد و پاداش بسيار برد . |
||
|
2
نوشته شده در جمعه هفتم مرداد 1384ساعت 15:29 توسط شروین و آیین
|
|
||
|
|
تخیلات کودکانه من |
|
|
گاهی اوقات خدا می شوم جای خدا که می نشينم آن بالا
|
||
|
2
نوشته شده در جمعه هفتم مرداد 1384ساعت 15:20 توسط شروین و آیین
|
|
||
|
|
مادر |
|
|
مادر وقتیکه من بزرگ شدم، شاید معمار شوم آنگاه تمامی جهان را همچون بامی بر فراز دستان تو ستون خواهم کرد □ وقتیکه من بزرگ شدم، شایدپزشک شوم آنگاه با عطر تو نوشدارویی خواهم ساخت بر تمام دردهای جهان و آنگاه به سلامتی شان با لب های تو بر گونه های شادی تمام کودکان جهان بوسه خواهم زد □ وقتیکه من بزرگ شدم، شایدیک روز با چتر گیسوان تو از آسمان آرزوهایت پروازی کنم بر آستان زمین زمینی که پای تو آنرا نگه داشته است و آنگاه خواهم دوید تا مرزهای درونت و در پنهانترین گوشه های جنگل سبز آغوش تو پنهان خواهم شد □ اکنون را که نام نهادی فصل کاشت فردا که من بزرگ شدم در زمان برداشت مادرم، به تو قول می دهم من تو را دوست خواهم داشت |
||
|
2
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم تیر 1384ساعت 14:24 توسط شروین و آیین
|
|
||
|
|
دوست داريد فكر اطرافيانتان را بخوانيد؟ |
|
|
2
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم تیر 1384ساعت 23:5 توسط شروین و آیین
|
|
||
|
|
تنها |
|
|
امروز پا به خیابان که گذاشتم مثل همیشه انتظار آمدنت را کشیدم تا ببینمت، اما.... نیامدی . خود راه افتادم ، قدم به قدم مسیر همیشگی ، دیگر حفظ شدم حضورت حس می شد اما نبودی گویی در نگاهت بودم که به وسعت آسمان بود. و دلت که پهنای دریا را دارد، سیر می کردم در لحظه ها کنار تو بودن شادی بخش بود. آسمان دلم همیشه آفتابی ، خنده بر لبم مثل غنچه بود راه دراز بود، خسته شدم از بس تو نبودی، نگاه عابران آزارم میداد چقدر به ساعتم نگاه می کردم زمان هم خسته شد از بس که تو نبودی ولی نه بودی، حس می شدی، حسی غریب وجودت فریاد می زد مرا، چه کنم نمی دیدم تورا آدمها شبیه به هم ، اما تو بین آنها نبودی تمام مسیر هر روز را رفتم، از ته دل آرزو کردم کاش لحظه ای بودی سلام که کردی برگشتم نبودی، خندیدی،برگشتم نبودی، گرمی دستت را به روی شانه ام لمس کردم باز برگشتم نبودی، صدایم کردی برگشتم نبودی، ناگهان دیدمت روی دیوار ، در کاغذ کوچکی خودت بودی اینجا هم می خندی! ، چقدر دیر آمدی برایت عالمی حرف دارم آخر این چهارمین چهارشنبه بود که نبودی میدانم که سختی روزهایی که گذشت بر تنت نشسته و سنگینی بار غم بر دوشت فشار آورده میدانم حتی حاضری سختی کارهایی را به جان بخری که دوست نداری اما آزاد باشی و رها شوی از شلوغی این همه آشفتگی شهر؛ می دانم حرفهای زیادی دار که بگویی، رازهای بسیاری داری که فاش نشده اما لحظه ای صبر ، چون راه پشت سرت ادامه دارد ......... سرم را برگردانم دیدم رفتی چقدر زود همز نرسیدیم ساعتی که گذشت خود را گوشه خیابان دیدم که آشفته روی پله ای نشستم حالا باورمی کنم که واقعاً نیستی رفته ای بازگشت نداری نمی خواهم از درد دوری تو بگویم می خواهم شادی لحظه های با تو بودن را دوباره حس کنم و باز گوشه ای برایت بگویم اگر گناه من تنهایی است پس گناه دو چندان تو ترک من است ! بیا تا برایت بگویم که چقدر تنهایی من بزرگ است Shervin |
||
|
2
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم تیر 1384ساعت 22:59 توسط شروین و آیین
|
|
||
|
|
جاودان عشق |
|
|
یکی بود یکی نبود، پسر و دختری بودند که می گفتند عاشق هم هستند. اونا می نشستند ساعتها حرف می زدند، می خندیدند، شوخی می کردند، گاهی گریه می کردند... اونا گاهی به گردش می رفتند و روزها و روزها می گذشت و از عشق اونا چیزی کم نمی شد. هر کی از کنارشون رد می شد می گفت عشق چیه؟ عشق یعنی چی؟ آخه عشق توی این روزگار وجود داره؟ هیچ کس حرف اونا رو باور نمی کرد. همه می گفتن آخه عشق تو این سن و سال چطوری می تونه وجود داشته باشه؟ اما اونا واسشون مهم نبود و تلاشی هم در به اثبات رسوندن حرفشون نمی کردن، چون مهم فقط خودشون بودن که حرف و احساس همدیگر رو می فهمیدن. به علاوه هر کی هم نمی دونست خدا که می دونست اینا چقدر همدیگه رو دوست دارن. اولش اونا عاشق ویژگی های هم شدن، مثل زیبایی، مهربونی، عشق ورزیدن، فداکاری، صبر و خیلی صفت های قشنگ دیگه. اما بعدش اونا دیوانه ی هم شدن... اونا دیگه تنها همدیگرو به خاطر ویژگی هاشون دوست نداشتن، بلکه اگه یکی از اونا نا مهربونی می کرد که نمی کرد، یا هر چیز دیگه ای، اون یکی احساسش عوض نمی شد! اونا دیگه اینقدر عاشق هم شدن که اگه یکی از کنارشون رد می شد و می پرسید چرا همدیگرو دوست دارین؟ می گفتند نمی دونیم! اونا خیلی زیاد با هم حرف می زدن.. تقریبا هر روز برای همدیگه نامه می نوشتن. زیاد همدیگرو میدیدن ولی خسته نمی شدن و باز هم برای دیدن همدیگه لحظه شماری می کردن و شوقشون تموم شدنی نبود. گاهی خودشون هم تعجب می کردن. اونا کم کم داشتن شبیه هم می شدن. هم از لحاظ فیافه و هم از لحاظ اخلاق و رفتار! خیلی ها به اونا حسودی می کردن. چه دختر و چه پسر آرزوی همچین عشقی رو داشتن که هیچ وقت بدست نیاورده بودن. همه متحیر بودن که بعد از این همه مدت چطوری بازم عاشق هم هستن؟ جواب این سوال رو هیچ کس نمی دونست حتی خودشون!.. اونا اگه یه روز، فقط یه روز از هم خبر نمی داشتن از دلتنگی نمی دونستن چی کار کنن. اونا حاضر بودن هر کاری بکنن که تا ابد با هم باشن... و خیلی کارها هم کردن... بالاخره یه روز اونا تصمیم گرفتن که برن پیش خدا و از اون بپرسن که چرا عشقشون تموم شدنی نیست؟ البته نا اینکه دوست داشته باشن تموم شه، نه. ولی واسشون سوال شده بود و روزها و شب ها به اون فکر می کردن... اونا نزد خدا رفتن. کنار هم نشستن و دست های هم رو گرفتن و گفتن: خدایا از تو ممنونیم که همچین عشقی به ما دادی و تا الان ما رو واسه ی هم نگه داشتی. می شه به ما بگی چرا عشقمون تا حالا تموم نشده؟ و با وجود اشتباهات کوچیکی که هر کدوممون مرتکب می شیم، اون یکی ناراحت نمیشه و عشقش تموم نمیشه؟ ناگهان صدایی در وجودشون طنین انداخت... این صدای خدا بود... خدا به اونا گفت: چون شما عشقتون پاکه پاکه. شما هردوتون انسان های خوبی هستین. به خاطر اون یکی فداکاری می کنین، جلوی دیگران وای میستین، شما تموم سعی خودتون رو کردین که همدیگرو از دست ندین. هیچ وقت نگفتین به من چه؟ بزار ناراحت بشه! بزار دیگه عشقی بین ما وجود نداشته باشه... هیچ وقت واسه هم بی اهمیت نبودین. من شما رو امتحان کردم و دیدم که با گذشت زمان عاشق هم می مونید. شما در واقع خودتون انسان های منحصر به فردی هستین و این عشق ناشی از افکار، احساسات و شخصیت خود شماست! من فقط کمکتون کردم و شما رو که از جنس هم هستید سر راه هم گذاشتم. من پیش بینی می کردم که عشق شما منحصر به فرد باشه! شما در واقع عشق الهی رو که من در وجود تک تک انسان ها نهادم در وجود خودتون پیدا کردین. خیلی از انسان ها در جستجوی اون هستن ولی نتونستن اونو پیدا کنن. اما شما تونستین و الان صاحب یک عشق جاودانی هستین! این عشق همانطور که خودتون گفتین تموم شدنی نیست و بعد از مرگ هم ادامه داره!!! پسرک از خدا پرسید: از نشانه های دیگه ی عشق جاودانی چیه؟ خدا به او لبخندی زد و گفت: تا به حال از خودت پرسیدی که چرا نمی تونی این احساست رو به کسی بفهمونی یا چرا گاهی حتی نمی تونی احساست رو برای خودت و معشوقت معنی کنی؟ پسرک به فکر فرو رفت و گفت: بله، من قدرت این کار رو ندارم. خداوند گفت: پس این می تواند نشانه ای دیگر از عشق جاودانی باشد. کمی شبیه به عشق های دیگر است یعنی نوعی دوست داشتن. اما هیچ کس هیچ کس نمی تواند آن را برای کسی معنی کند. فقط آن را می فهمی و حس می کنی... انسان ها در هر موقعیت و مقامی باشند قدرت معنی کردن آن را ندارند فقط قادرند یکی دو جمله آن را توصیف کنند وگرنه کسی تا به حال آن را معنی نکرده است! این از ویژگی های منحصر به فرد عشق جاودانی است. و من فقط قدرت لمس کردن آن را به انسان ها دادم و قدرت معنی کردن آن خارج از محدوده ی تفکر انسانیست و این به دلیل وسعت و بی نهایت بودن آن است. چرا که این عشق ابدیست! لبخندی بر روی گوشه ی لب پسر نقش بست: حال دخترک به فکر فرو رفت. او از خدا پرسید: ما چرا عاشق هم هستیم؟ ما چرا دلیل عشق ورزیدنمون رو نمی دونیم؟ خداوند گفت: شما نباید این سوال رو بپرسید. بلکه کسی که عاشق نیست و عشق نمی ورزد باید سوال کند که چرا دوست نمی دارد. دوست داشتن دلیل نمی خواهد، این دوست نداشتن است که دلیل می خواهد! اما برای این که جوابت رو بهتر بگیری به تو می گویم که چرا دلیلی برای عشق ورزیدن پیدا نمی کنی اما عاشقی... جواب این است: اگر تو دلیلی برای دوست داشتن داشته باشی و فقط متکی به آن باشی با از بین رفتن آن دلیل، عشق تو تمام خواهد شد و این دیگر عشق جاودانی نخواهد بود. مثالی ساده برایت می زنم؛ شما گاهی مرتکب اشتباهات کوچکی می شوید، اگر قرار بر این بود که شما به خاطر اشتباه نکردن و معصوم بودن هم، یکدیگر رو دوست بدارید، عشق شما پایان می یافت، چرا که با اشتباه کردن یکی از شما دیگری دلیلی نمی یافت که او را دوست بدارد. بنابراین عشق شما جاودانی است چون بی دلیل عاشق هم هستید و یکدیگر را فقط به خاطر ویژگی های خوبی که دارید دوست نمی دارید بلکه بی دلیل عشق می ورزید! و این به معنیه آن است که شما وجود هم را دوست می دارید نه چیز دیگر! دخترک پرسید: عشق ما می تونه بیشتر هم بشه؟ خدا گفت: بله، چون از ویژگی های عشق ابدی اینه که هر روز انگیزه ی بیشتری پیدا می کنی که عشق بورزی. تو هر روز عشق را بهتر می شناسی و به خاطر زیبایی و یگانگیه اون بیشتر به اون نزدیک میشی... دختر و پسر به فکر فرو رفتن، ناگهان سوالی به ذهن هردوشون رسید و هر دو با هم گفتن: راستی چرا ما شبیه همیم؟ و روز به روز بیشتر شبیه هم می شیم؟ و از کارشون خندشون گرفت. خدا دوباره لبخندی زد و گفت: خوب معلومه چون عاشق هم هستید. عشق می تونه هر کاری بکنه، یادتون باشه که این شما نیستید که جریان عشق رو به دست می گیرید و هدایت می کنید بلکه این عشق هستش که اگه شما رو ارزشمند ببینه راهنماییتون می کنه! پس اون می تونه هر کاری بکنه حتی می تونه کاری کنه که شما از شدت جنون به شکل هم در آیید!!! دختر و پسر نگاهی به هم کردن، همدیگر رو در آغوش گرفتن و همدیگر رو بوسیدن... خدا از اونا پرسید: دیگه سوالی ندارید؟ پسر گفت: چرا، چرا، میشه ما رو به انتهای این خوشبختیه بی نهایت همراهی و یاری کنی؟ خدا به اون گفت: من تا بی نهایت با شما هستم! و آن دو خوشحال شدند. دخترک گفت: خدایا از تو ممنونیم. و دست هم را گرفتند که برگردند... ناگهان خدا گفت: صبر کنید! نمی خواهید هدیه ای از جانب من به خاطر این عشق مقدستان دریافت کنید؟ آنها لبخندی زدند و سرشان را به نشانه ی رضایت تکان دادند... و آنگاه خداوند هردوی آنها را بوسید....... Shervin |
||
|
2
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم تیر 1384ساعت 22:39 توسط شروین و آیین
|
|
||
|
|
مدرسه |
|
|
مدرسه آغاز است
مدرسه روزی نو
مدرسه حرفی تازه
مدرسه بنیان یک آرامش
مدرسه غوغایی تازه
زنگ زیبای شعر
زنگ جاندار علوم
زنگ دشوار حساب
زنگ پربار زبان
همه شان به کنار
ناظمی سخت گیر
ناظمی شاید بی روح
نمی دانم
مادر و پدری نگران
دانش آموزی در کنار کویی
فکر دختر بازی
همه را شامل نیست
پسری سر به زیر
فکر درس و مشقش
فکر کنکور و پزشکی
فکر دانشگاه
ولی من بی خیال
فکر شعر و عشقم
من روانی دارم
به سبک باری یک کاه خشک
من زبانی دارم
به زیبایی زنگ نقاشی
من شعر را برتر از هر چیز می دانم
عشق در شعر است
هر چیز در شعر است
زندگی در شعر است
زندگی سوت قطاریست که در خواب پلی می پیچد
آیین |
||
|
2
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم تیر 1384ساعت 11:50 توسط شروین و آیین
|
|
||
|
|
زندگی زیباست |
|
|
این شعر و شعر بعدی هم از شخص خودمه ایشاللا که خوشتون بیاد.
زندگی زیباست یا
من چنین می دانم
زندگی نطفه ی هر آغاز است
زندگی آغازهر پایان است
زندگی روئیدن یک گل سرخ
زندگی پرسه ی ما در برزن
زندگی یک هدف است
زندگی چرخش ایام دراز
زندگی لانه ی یک عشق عمیق
زندگی فردای هر پس فرداست
زندگی لرزش یک بید سترگ
زندگی مرز زمین و دریا
زندگی رهگذر برگی زرد
زندگی پیدایش انسان است
زندگی طعمه ی شیر جنگل
زندگی طعمه ی پنجال عقاب
زندگی گرمی نور خورشید
زندگی بوی خوش شب بوهاست
زندگی هر چیز است
ولی شاید هیچ نیست
زندگی آه دردمند پدری
زندگی خنده ی هر معشوقی
زندگی بال و پری دارد به وسعت عشق
هر کجا برخیزد عشق همراه وی است
زندگی زیبای هر زیباییست
به حقیقت پرسم
زندگی زیباست یا
من چنین می دانم
آیین |
||
|
2
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم تیر 1384ساعت 23:48 توسط شروین و آیین
|
|
||
|
|
فرق نیمرو درست کردن پسرها و دختر ها!! |
|
|
||
|
2
نوشته شده در دوشنبه ششم تیر 1384ساعت 12:8 توسط شروین و آیین
|
|
||